تبليغاتX
قابی از جنس بلور

قابی از جنس بلور

شاعرانه

حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه ای

گفت یا خواب است یا باد است یا افسانه ای

گفتمش احوال عمرم را بگو تا عمر چیست

گفت یا برق است یا شمع است یا پروانه ای

گفتمش آنان که می بینی بر او دل بسته اند

گفت یا کورند یا مستند یا دیوانه ای !!!

 

 

نوشته شده در ساعت 12:37 PM توسط میترا| |

تنهایی چه سخت است چه دردناک

                        ولی زیباست وقتی ازآن توست

نوشته شده در ساعت 12:0 PM توسط میترا| |

ده قدم که برداری از زمین خارج می شوی

ده قدم که برداری از امپراطوری ماه و خورشید بیرون میروی

ده قدم تنها ده قدم که برداری نه همهمه صدایی و نه تعجبی

ده قدم که برداری دیگر گذشته ای نمی ماند

ده قدم که برداری یا صد قدم یا هزار قدم فرقی نمی کند

 هنوز در قلب منی و هرکجا بروی هرگز از قلب من بیرون نخواهی رفت

آنتوان دو سنت اگزوپری- شاهزاده سرزمین عشق

نوشته شده در یکشنبه 1390/02/04ساعت 1:21 PM توسط میترا| |

چشمان مرا به چشمهایش گره زد

بر زندگیم رنگ غم و خاطره زد

او رفت ولی نه طبق قانون وداع

یکبار فقط به شیشه پنجره زد

 ***

کاش میدانستی چقدر دلتنگ توأیم

کاش بودی

بی تو آرامشی هم نیست

بی تو این خانه با تمام دنیا قحر است

وقتی رفتی تمام غنچه ها پژمردند

وقتی رفتی تازه فهمیدیم غم چیست و یادمان رفت در کلبه محقر دلمان جایی هم برای شادیها بگذاریم

غم همه جا را گرفت و شادی از اینجا پر کشید

وقتی رفتی دیگر جایی برای ماندن ما نبود

ماندیم چون پرواز کردن یادمان رفت


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1390/02/04ساعت 12:45 PM توسط میترا| |

من وتو گرچه اسیریم حیفه از غصه بمیریم

بیا تا آخر دنیا بشینیم و پر نگیریم

جای پر زدن زمین نیست توی قلب آسمونه

قصه مرگ و جدایی تو کتابا جا می مونه

واسه من سخته که بی تو بنویسم مشق پرواز

باصدای ساز خسته تر کنم گلوی اواز

نگو عمرمون تموم شد نگو دیگه همدمی نیست

بیا فردا رو بسازیم این که فرصت کمی نیست

اشک پاکتو نگه دار واسه غسل تن پرواز

زنده کن صدای سازو که رسیده وقت آواز

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1390/02/02ساعت 1:12 PM توسط میترا| |

دنیا و تقدیر را کنار گذاشتم    در کفن پیچیدم  

در خاک قرارشان دادم     و بر سرشان خاک ریختم

دیگر مهم نیست چه می گویند  اهمیت ندارد چه می خواهند

میخواهم سنگ شوم سردتر از زمستان باشم 

و افسون شده تر از پاییز

تنها خداوند قادر مطلق است عشقها فراموش خواهند شد

زنده ها خواهند مرد   و مرده ها خواهند فسرد

سالها از پی هم گذشتند   ومن به بزرگسالی رسیدم

بی آنکه شادیها و خنده ها   لحظه ای دیرتر از غمها بپاید

سالهای دیگر نیز خواهند گذشت  و من به پیری خواهم گرایید

بی آنکه شادیها لحظه ای دیرتر از غمها بپاید

مگر آنکه پیش از ان ایام خاموش گردم

و غبار فراموشی بر خاطراتم نشیند

آری من هم خواهم رفت  چنانکه پیش از من

من هم خاموش خواهم شد  چنانکه گذشتگان من

نوشته شده در پنجشنبه 1390/01/18ساعت 12:44 PM توسط میترا| |

دنیا در حال تباهی منجمد شده به آیندگان سپرده خواهد شد

درست نخواهد شد     تباه نیز نمی گردد

مگر به پایان خویش نزدیک گردد

 ایام عمر میگذرد

    بی آنکه بهبودی حاصل گردد

تباهی و ویرانی در حال اتفاق است و نه بیش از آن

غنچه ها در حال روئیدن اند و آماده پژمردن

می رویند و می میرند

ویران می کنند و می سازند

ومن صامتم . نقطه صفر

نه منفی و نه مثبت . بی هیچ روییدنی

آماده پژمردن و منتظر آن

پایان کجاست؟!

نوشته شده در پنجشنبه 1390/01/18ساعت 12:40 PM توسط میترا| |

Design By : Night Melody